تبلیغات
...&korean movie&drama - روزگار شاهزاده قسمت های 3-6
لطفا نظر دهید

روزگار شاهزاده قسمت های 3-6

سه شنبه 13 بهمن 1388 01:48 ق.ظ

نویسنده : جومونگ
«چاک کیونگ» به همراه «شین» مشغول بازی هستن که افسر «کیم» توضیح میده «گیوک پا» ورزشی مشابه گلف هست که در دوران گذشته بازی میشده ، ضربه زدن به یک توپ چوبی و اجازه دادن به اون تا در یه سوراخ تعیین شده فرود بیاد روش این بازیه و اولین کسی که بتونه توپ رو وارد آخرین سوراخ بکنه برنده بازی هست . «چاک کیونگ» میگه که اینطور واقعا شبیه به گلف هست . افسر «کیم» میگه بله پرنسس ، حتی می تونید این بازی رو جد گلف بگید این بازی در قرن 15 بسیار پرطرفدار بوده حتی مستندات تاریخی میگه این بازی در دوران پادشاهان «جونگ جونگ» و «سه جونگ» هم بوده این اسناد خیلی قدیمی تر از تاریخ بازی گلف هست که تازه یک یا دو قرنی میشه که بوجود اومده اجداد ما به این بازی خیلی علاقه داشتن . «شی» ضربه خوبی میزنه و افسر «کیم» میگه چیزی نمونده برنده بشید ، سرورم . «شین» لبخندی میزنه و به «چاک کیونگ» میگه چرا امتحان نمیکنی . «چاک کیونگ» با حیرت میگه ها م...من ؟.....

«شین» که سردرگمی «چاک کیونگ» رو میبینه بهش میگه بیا اینجا کنارم بایست ، حالا پاهات رو به اندازه عرض شونه هات باز کن ، کمی اونها رو بهم نزدیک کن ، شونه هات رو ریلکس کن و از نیروی زیادی استفاده نکن و خیلی طبیعی زانواهات رو خم کن و باسنت رو پائین بیار . «چاک کیونگ»‌ تک تک اینها رو انجام میده . «شین» نگاهی بهش میکنه و میگه قصد شخم زدن زمین رو داری ؟

«ته هونگ»ماما لبخند زنان مشغول تماشای زوج جوان هست . پادشاه میگه چای تون سرد شد به چی نگاه میکنید و خوشحالید ؟ «ته هونگ»ماما میگه به این زوج جوان نگاه میکردم ، پادشاه ، هر چقدر هم که شما مقابل شهروندان کره بایستید تنها چیزی که شما سزاوار هستید ببینید این زوج جوان هست منظورم اینه که جوانی اونها شکوفا شده .

پادشاه میگه همینطوره خاطرات جوانی همیشه زیباست حتی اگر با غصه عجین شده باشه . «ته هونگ»ماما میگه برای عده ای از مردم خاطرات جوانی همیشه در قلبشون می مونه .

«شین» به سراغ «چاک کیونگ» میاد و میگه توپ رو بیرون درها بزن از این طرف . «چاک کیونگ» با تشویق ندیمگانش به توپ ضربه میزنه ضربه ای نچندان جالب . «شین» لبخندی از روی تمسخر میزنه اما لحظاتی بعد اعلام میشه توپ در سوراخ تعیین شده قرار گرفته و «چاک کیونگ» ناباورانه خوشحالی میکنه و مورد تشویق «یول» قرار میگیره . «چاک کیونگ» با دیدن «یول» میگه «یول گون» . «شین» رو به «یول» میگه چی باعث شده بیای اینجا ؟ «یول» میگه منظورت چیه ؟ خودت بهم گفتی میخوای ضربه زدن از روی اسب رو بهم یاد بدی . «شین» میگه آره درسته من این حرف رو گفتم پس ما باید بریم ؟ «یول» با تعجب میگه همین الان ؟ می تونیم بعد از اتمام کارت بریم .

 «شین» میگه تا حد مرگ حوصله ام سر رفته بود سپس رو به افسر «کیم» میگه شما می تونید بقیه رو به پرنسس یاد بدید «ته هونگ»ماما از پنجره مشغول تماشا هستن لطفا چیزهای پایه رو به پرنسس یاد بدید . افسر «کیم» میگه بله سرورم . «شین» رو به «یول» میگه بزن بریم .

«شین» روی اسب توضیح میده مهم نیست چندبار به کانال دست بزنی موقع ضربه زدن به توپ تعادلت بهم میخوره وقتی یک توپ رو مقبلت میبینی مهمترین چیز اینه که توپ رو از آن خودت کنی بعد فکر کنی به کجا ضربه بزنی این تنها چیزیه که باید بدونی اما پربه زدن به مرکز توپ تنها چیزیه که باید بدونی حالا باید بازی کنیم ؟‌ 

«هیورین» که همراه دوستان «شین» مشغول اسب سواری هست به دوردست نگاه میکنه و میگه بیاید برگردیم «شین» یادش رفته قول داده بود بیاد تازه منم از کلاسم زدم تا بیام اینجا . «کانگ این» میگه باشه بعدا به اعضای کلوپ زنگ میزنم .

«یول» و «شین» برای کمی استراحت روی نیمکت نشستن که «یول» میگه خیلی خوبه که «چاک کیونگ» توی کلاس منه ، به خاطر اون خیلی زود تونستم با محیط مدرسه کنار بیام و دوستان جدید پیدا کنم . «شین» میگه اما فکر کنم نیاز داری کمی مراقب حرف زدنت باشی ، بین ما اشکالی نداره اما مقابل والدین بایدمراقب باشی وقتی میگی «چاک کیونگ» به خصوص مقابل ملکه . «یول» لبخندی میزنه و میگه احساس افسردگی میکنم حق با توئه وگرنه منم از طرف مادرم توبیخ میشم باشه مراقبم . «شین» لبخندی میزنه و میگه باشه میخوای دوباره بازی کینم ؟ «یول» میگه البته .

«شین» و «چاک کیونگ» برای افتتاح یک نمایشگاه دعوت شدن . برادر «چاک کیونگ» با دیدن اونها توی تلویزیون میگه هی خواهر توی تلویزیونه ، بابا ، مامان بیاید . پدر «چاک کیونگ» با خوشحالی میاد و میگه کو کجاست ؟ پدر «چاک کیونگ» میگه پرنسس زیبا شده باید زندگی توی قصر رو خیلی دوست داشته باشه . مادر «چاک کیونگ» میگه نگاه کن به ژست گرفتنش انگار چند روز گذشته حسابی تمرین کرده . برادر «چاک کیونگ» لبخندی میزنه و میگه خواهر تغییر شکل داده . پدرش میگه منظورت چیه تغییر شکل داده احتمالا کمی آرایش کرده . بردار «چاک کیونگ» میگه به هر حال یه چیزی به صورتش زده اینها همش قلابیه .

«چاک کیونگ» میگه علت گشایش این نمایشگاه هنر اینه که خانواده سلطنتی به همه ی هنرمندان سراسر کشور اجازه بده تا هنرشون رو به دیگران نشون بدن در گشایش این نمایشگاه من و «شین گون» برای بریدن روبان دعوت شده بودیم عجب افتخار بزرگی بریدن یک روبان مقابل هزاران نفر آدم که من قبلا فقط توی تلویزیون دیده بودم به خصوص برای من که به مدرسه هنر میرم حسابی داشت بهم خوش میگذشت .

افسر «کیم» به سراغ پرنس میاد و میگه سرورم باید مقابل خبرنگاران برای کمی عکس بایستید به خاطر گشایش نمایشگاه .

«شین» و «چاک کیونگ» مشغول عکس گرفتن هستن که «شین» به «چاک کیونگ» میگه دستت رو بیار پائین خیلی ضایعه . «چاک کیونگ» میگه اگه اینکار رو نکنم اونی که توی عکسه من نیستم . که ناگهان در مقابل چشم همه به سوی «شین» تخم مرغ پرت میشه . «چاک کیونگ» با دستانش مانع تخم مرغ دوم میشه و فریاد میزنه این یعنی چی ؟‌

سپس رو به «شین» میگه حالت خوبه . محافظین خیلی زود اونها رو دوره میکنن و افسر «کیم» دستور میده هر چه زودتر زوج سلطنتی به جای امنی منتقل بشن .

پادشاه که بسیار عصبانی هست رو به مشاور میگه چطور می تونن محافظین پرنس اینقدر بی فکر باشن با خودشون چی فکر کرده بودن ؟ چطور تونستن اجازه بدن پرنس در مقابل هزاران نفر با تخم مرغ مورد حمله قرار بگیره ؟ مشاور میگه متاسفم پادشاه من ، شاید این به خاطر این باشه که شما تعداد محافظین رو به سه نفر کاهش دادید با اینکار یک فضای خالی ایجاد شده ، اما برای دستگیری متهم وزیر اعظم شخصا پیگیری میکنن و برای محافظت از قصر شرقی تعداد محافظین دو برابر شده و ما در وضعیت قرمز به سر می بریم .

ندیمه ملکه خبرمیده که پرنس در حال حاضر در قصر شرقی مشغول استراحت هستن و از برقراری هر گونه ارتباط با بیرون خوداری کردن بانوی من . ملکه میگه بسیار خوب می تونید برید . ندیمه میگه بله بانوی من . «ته هونگ»ماما میگه درسته که پرنسس با دستانش جلوی تخم مرغ رو گرفته ؟ ملکه میگه بله بانوی من . «ته هونگ»ماما میگه چطور میتونه چنین چیزی رخ بده ؟ ملکه میگه ما باید هر چه زودتر متهم رو پیدا کنیم وزیر اعظم شخصا به اینکار رسیدگی میکنن و من امیدوارم بزودی نتیجه ای بدست بیاریم . «ته هونگ»ماما میگه جلسه تعیین پادشاه آینده بزودی از راه میرسه و شما باید سخت تلاش کنید تا پرنس آرامشش رو بدست بیاره . ملکه میگه بله بانوی من .

آقای «چویی» در حالیکه با مادر «یول» مشغول نوشیدن چای هست میگه به نظر میرسه مطبوعات نسبت به پرنس اظهار دلسوزی میکنن حالا باید چکار کنم به نظر میاد نقشه مون نگرفته اونطور که فکر میکردم . مادر «یول» میگه نه ما باید راضی باشیم ممکنه اون الان مورد دلسوزی واقع بشه اما با گذشت زمان مطبوعات میخوان نظرشون رو در مورد پرنس تغییر بدن اونها کنجکاو میشن چه نکته بدی در پرنس وجود داشته که مورد حمله با تخم مرغ قرار گرفته ؟ و اون موقع این منم که باید وارد عمل بشم هر چند همین الانم کسانی مشکوک شدن که آیا پرنس واقعا لیاقت پادشاه شدن رو داره یا نه ؟ بذار گفتگو در اینباره رو به بعد موکول کنیم من شنیدم وزیر اعظم شخصا پیگیر دستگیری متهم شده مشکلی که در اینباره وجود نداره ؟ آقای «چویی» میگه من کی هستم ؟‌شما نباید نگران باشید .

«چاک کیونگ» به همراه «یول» در مقابل تالار نشسته و میگه هر چی که بود اگه دستم بهشون برسه میکشمشون چه طور می تونن ... چقدر شوکه باید باشه ؟ نه من نمی تونم اینکار رو بکنم ؟‌ من بایستی برم و خودم ببینم چه حالی داره . قبل از اینکه «چاک کیونگ» بلند بشه «یول» میگه برای تو بهتره که نری ، تو چیزی درباره «شین» و غرورش نمی دونی ، اون از بچگی دوست نداشت هیچ انتقادی درباره خودش بشنوه و حالا این جوون در یک برنامه زنده تلویزیونی مقابل میلیونها نفر با تخم مرغ مورد حمله قرار گرفته تو نمی تونی حدس بزنی چقدر باید شوکه شده باشه ؟ این حرفها رو میزنم چون ممکنه اگه بری سراغش چیز بدی برات رخ بده . «چاک کیونگ» لبخندی میزنه

و «یول» ادمه میده به منم اجازه نداد ببینمش وقتی به اتاقش رفتم . «چاک کیونگ» میگه واقعا ؟ «یول» تائید میکنه و میگه فکر کنم بهترین راه حل اینه که فعلا تنهاش بذاری . «چاک کیونگ» میگه اما من نمی تونم چهره اش رو موقعی که با تخم مرغ مورد حمله قرار گرفت رو فراموش کنم اون به نظر عصبانی نمی اومد بیشتر مثل این بود که دیگه روی زمین نیست .

«چاک کیونگ» توی دلش میگه وقتی داشتم این حرفها رو میزدم احساسی عجیب توی قلبم داشتم احساساتی که تا حالا تجربه نکرده بودم مثل اینکه اگر ... که ناگهان «یول» دست «چاک کیونگ» رو میگیره و میگه تو به نظر خیلی تنهایی مگه نه ؟

«چاک کیونگ» دستش رو میکشه و «یول» ادامه میده شاید تو به نظر خوشحال و سرزنده باشی اما من میدونم اینطور نیست پس خوشحال باش . «چاک کیونگ» میگه ممنونم .

«شین» به آرامی عرض تالار رو طی میکنه و توی اتاق «چاک کیونگ» سرک میکشه اما از اون خبری نمی بینه برای همین نگاهی به بیرون میکنه و «چاک کیونگ» رو همراه «یول» در مقابل تالار می بینه

«چاک کیونگ» از جاش بلند میشه و میگه فکر کنم بهتر برم سراغ «شین گون» مهم نیست اگه راهم نده یا بیرونم کنه فقط میخوام ببینم حالش خوبه و میخوام با دوتا چشم خودم ببینم . «یول» میگه این عصبانیش نمیکنه ؟ اگر .. «هیورین» اینجا می بود فکر کنم بهتر بود .

«چاک کیونگ» نگاهی به «یول» میکنه و میگه مهم نیست «شین» به جی فکر میکنه در حال حاضر من همسرش هستم در موقعیتهایی مثل این بعد از چیزی که براش رخ داده احساسم بهم میگه باید در کنارش باشم سپس «یول» رو تنها میذاره و در موقع ورود به تالار با خودش میگه چرا احساسم مثل گریه کردنه ؟

«چاک کیونگ» مقابل اتاق «شین» می ایسته . «شین» که پشت سرش ایستاده میگه کجا رفته بودی ؟ «چاک کیونگ» که در حال گریه کردن هست برمیگرده .

«شین» بهش نزدیک میشه و میگه چیزی شده ؟ داری گریه میکنی ؟

«چاک کیونگ» اشکهاش رو پاک میکنه و میگه حالت خوبه ؟ «شین» میگه البته با یه تخم مرغ که قرار نبوده بمیرم درسته ؟‌ «چاک کیونگ» میگه به نظر میاد حالت خوبه حدس میزدم ... «شین» میگه راستش رو بخوای این اولینباری بود که چنین اتفاقی برام رخ داده بود برای همین خیلی شوکه بودم با خودم فکر کردم اطرافیانم همدردی میکنن اما در یک زمان هیچکدومشون نزدیکم نیومدن با این حال تو می تونستی بیای توی اینکارها خوب نیستی ؟ موقعیت رو درک نکردن و اتمسفر رو خراب کردن ، حقیقتا دلم میخواست تو بیای و مثل همیشه این کار رو بکنی با خودم گفتم شاید اگه تو بیای همه چیز بهتر بشه . «چاک کیونگ» سرش رو پائین میندازه . «شین» بهش نزدیک میشه و میگه چیه خجالت زده شدی خندیدن و بازی کردن با پسرعموی من مقابل نگهبانان .. ولش کن بهتر من برم کلوپ اسب سواری . «چاک کیونگ» قبل از دور شدن «شین» اون رو از پشت در آغوش میگیره و میگه متاسفم .

«شین»‌ حیرت زده میشه و «چاک کیونگ» دوباره میگه متاسفم .

 «شین» به آرامی دستهای «چاک کیونگ» رو از خودش جدا میکنه و در حالیکه  متعجب شده به «چاک کیونگ» نگاهی میکنه و میگه به نظر میاد دچار احساس گناه شدی از اینکه با پسرعموی من خندیدی درسته ؟ «چاک کیونگ» میگه چی ؟

«شین»‌لبخندی میزنه و اون رو تنها میگذاره . «چاک کیونگ» با حرص میگه بی خود نیست با تخم مرغ بهت حمله شده ، تو شبیه یه کاسه سوپی که بهش تخم مرغ اضافه شده . «شین» نگاهی به «چاک کیونگ» میکنه و با سکوت «چاک کیونگ» لبخندی میزنه و میره .


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -